تبليغاتX

شهرام

با من بمان -
معرفی فریدون فروغی وشاعران جوان


انتشار پنجمین کاست

بعد از انقلاب فروغی برخلاف بسیاری از خوانندگان مطرح آن زمان از ایران نمی رود ودر سال 58 به اجرای کنسرت می پردازد که در آن ترانه های جدیدی چون «طلوع خونین» ، «طاهره» «قریه ی من» و ... را اجرا می کند.این کنسرت با عنوان «فریدون فروغی با آغازی نو» به صورت کاست به بازار عرضه می گردد که با استقبال فراوان روبه رو می شودو بیشترین تیراژ فروش را به خود اختصاص می دهد .از ویژگی های اصلی این کنسرت،حضور ترانه های ریتمیکی چون«حقه» و «شیاد» است که فروغی در کنار ترانه های سنگین خود آنها را نیز اجرا می کند. ارائه ی این آثار به دلیل ویژگی های خاصی که دارند باعث محبوبیت بیش از پیش هنرمند می گردد که بحق «اسطوره موسیقی مدرن ایرانی» ودر یک کلام «خواننده ملی ایران» لقب میگیرد. بعد از انتشار این کاست  فروغی بجز اجرای ترانه ی « یار دبستانی من » برای فیلم «از فریاد تا ترور» به کارگردانی «منصور تهرانی» و اجرای ترانه ی «کوچه ی شهر دلم» هیچ کار جدیدی انجام نمی دهد.

 

 

نام ترانه:طلوع خونین

شاعر:فرهنگ قاسمی

آهنگساز:قطعه بدون کلام از فیلم جانی گیتار

اجرا :1358

 

خوش باوران،زحمت کشان در خوابند

شب به دستان بت پرستان بیدار

ای جانبازان،رزمندگان،اکنون کجایید؟

انسانی مرد،انسانی رفت ،آزادی کو؟

یکی آمد با پتک سیاه،پرواز را کشت

ای طلوع خونین از شب، تو بگریز

صبح خونبار،در خون من،با نور آمیز

هم خاک من، هم وطنم،یک،دو...بر پا خیز

شب فرو ریز،با نور آمیز،ای هم صدا!

تو دستات خورشید،بر لب هایت امید

بر دشمن بستیز، بر دشمن بستیز

 

 

شب فرو ریز،با نور آمیز،ای هم صدا!

تو دستات خورشید،بر لب هایت امید

بر دشمن بستیز، بر دشمن بستیز

 

 

نام ترانه:طاهره

شاعر:طاهره قرةالعین

آهنگساز:فریدون فروغی

اجرا:1358

 

گر به تو افتد نظرم ، چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم دلم ، نکته به نکته مو به مو

می رود از فراق تو ، خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله یم به یم ، چشمه به چشمه ، جو به جو

از پی دیدن رخت ، همچون صبا فتاده ام

خانه به خانه ، دربه در ، کوچه به کوچه ، کو به کو

دور دهان تنگ تو ، عارض عنبرین خطت

غنچه به غنچه ، گل به گل ، لاله به لاله ، جو به جو

مهر تو را دل حزین ، بافته بر قماش جان

   پرده به پرده ، نخ به نخ ، تار به تار ، پود به پود

در دل خویش طاهره ، گشت ونیافت جز تورا

صفحه به صفحه ، لا به لا ، پرده به پرده ،تو به تو

 

 

نام ترانه:قریه ی من

شاعر:فریدون فروغی

آهنگساز:فریدون فروغی

اجرا:1358

 

رؤیاهای من قریه ایست قدیمی

تومشتی سایه، اما صمیمی

قریه ی من، به جای فولاد

چشمه رو می پرستید، چشمه رو می پرستید

قریه ی ، من خوب وصمیمی

دلچسب وزیبا، شعری قدیمی

اما دستی زرد، آمد ز دوزخ

آتش زد بر این قریه ی من

با مشتی فولاد، چشمه رو دزدید

بردش به سایه، دادش به خورشید

قریه ی من، رؤیای من بود

اون چشمه ی خوب، دنیای من بود

 

 

نام ترانه:حقه

شاعر:فرهنگ قاسمی

آهنگساز:فریدون فروغی

اجرا:1358

 

آآآآ مشتی ماشاالله

آآآآ حقه ای والله

 

حقه ای والله می کشی بالا

مال ومنالا می کنی حاشا

بارت می لنگه، الاغه لنگه

شیشه وسنگه، مشتی ماشا الله

 

آآآآ مشتی ماشاالله

آآآآ حقه ای والله

 

دستات که روشه، خون که بجوشه

خلق بخروشه داره تماشا

حاضر وغایب، صادق وکاذب

شهنه ونایب، جملگی رسوا

 

آآآآ مشتی ماشاالله

آآآآ حقه ای والله

 

حق پیشه ذنجه، مار سر گنجه

پنجه به پنچه، گشنه و دارا

اونکه بیداره دستش به کاره

حق و می گیره آخر دعوا

 

آآآآ مشتی ماشاالله

آآآآ حقه ای والله

 

 

نام ترانه:شیاد

شاعر:فرهنگ قاسمی

آهنگساز: فریدون فروغی

اجرا:1358

 

رنج و عذاب از من                  شنگی وشاب از تو

خون جــگر از من                   مـوی خصاب از تو

 

ای شیاد!می خوای بمونی تو

اما صبر که بره، می دهم جزای تو

 

کار و تـلاش از من                   راحت و خواب از تو

کاسه ی خون از من               تنـگ گلاب از تو

 

ای شیاد!می خوای بمونی تو

اما صبر که بره، می دهم جزای تو

 

سوز و گداز از من                  عـمر دراز از تو

لطف و صفا از من                رنـــگ و ریا از تو

 

ای شیاد!می خوای بمونی تو

اما صبر که بره، می دهم جزای تو

 

 

نام ترانه:یار دبستانی من

آهنگساز:منصور تهرانی

اجرا: 1359 برای فیلمی به نام از فریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی

 

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده است من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد وستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما

هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد

مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این

پرده ها رو پاره کنه

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

 

 

نام ترانه: کوچه شهر دلم

شاعر:حسین نجفیان

آهنگساز:کورش یغمایی

اجرا:1360

 

کوچه ی شهر دلم

از صدای پای تو خالیه

نقش صد خاطره از روزای دور

عابر این کوچه ی خیالیه

به شب کوچه ی دل، دیگه مهتاب نمی آد

توی حجله ی چشام، عروسه خواب نمی آد

کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه

همه روزاش ابریه، روز آفتابیش کمه

غم تنهایی داره، کوچه ی دل بدون تو

همه شعر دفتر من، مال تو برای تو

بوی دستای تو داره غربت دستای من

یاد قصه های تو مونس لحظه های من

به شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمی آد

توی حجله ی چشام، عروسه خواب نمی آد

کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه

همه روزاش ابریه، روز آفتابیش کمه

 

 

انتشار ششمین کاست و آغاز ممنوعیت کاری

فروغی در سال 1360بعضی از ترانه هایش را به همراهچند ترانه از «کوروش یغمایی» در کاستی به نلم «سل» به بازار عرضه می کند و در واقع از دو سال قبل ممنوعیت فعالیت بیست ساله ای به ایشان تحمیل می شود.در این مدت علیرغم همه ی بی مهری ها ، فشار ها وتنهایی های کشنده، به مطالعه وتمرین بیشتر و گشت وگذاری در احوال اجتماعی مردم می پردازد، که حاصل آن خلق آثار جدیدی می شود که هرگز اجازه انتشار به آنها داده نمی شود و فروغی تا چند سال پس از ممنوعیت، همچنان امیدوار به آینده ،بیکار نمی نشیند وشروع به تنظیم آهنگسازی برای ترانه های جدیدش می کند.

در سال های 61-60 آهنگ چهار قسمتی «چرا نه؟» را می سازد. اما رفته رفته هر چه بر ممنوعیتش افزوده می شود، از موسیقی فاصله می گیرد ودلسرد و بی انگیزه ،ساخت آهنگ ها وتذانه هایش را رها کرده روز به روز روز به روز تنها تر و منزوی تر و نا امید تر می شود. همه ی تلاش های او برای گرفتن مجوز ناکام می می ماند.

در سال 65 سفری به کشور های حوزه ی خلیج فارس می کند، اما سر خورده و بی پناه به کشورش باز می گردد و به همراه مادر پیرش در خانه شخصی اش واقع در «تهران پارس» روزگار می گذراند، به امید آینده ی نامعلوم تا شاید بتواند به فعالیت هنریش ادامه دهد.

فشار های درونی و بیرونی و روحی وروانی، او را در خود هضم می کنند.صدای شکسته شدن او را کسی نمی شنود و گاهی سعی می کنند نشنوند.فروغی با وجود پیشنهادات و دعوت نامه هایی که از اروپا و آمریکا برایش می فرستادند، از ایران نمی رود و می متند. «فروغ» خواهرش، در این رابطه می گوید:من 22 سال پیش (سال 59) برای فریدون «گرین کارت» گرفته بودم و او فقط باید می آمد فرود گاه تحویل می گرفت.پرونده اش هنوز هم هست ومن شماره ی آن را دارم. هر وقت می خواست می توانست بیاید  آمریکا اما او حاضر نمی شدایران را ترک کند. می گفت : نمی توانم وطنم را در چمدان کوچکم بگذارم وبیایم...

چند بار از آمریکا برایش تلفت زدم، گفتم :فریدون جان! وقتی مجوز فعالیت نداری، چرا خودت را در ایران حبس کرده ای؟ بیا اینجا به فعالیت هنریت ادامه بده! با ناراحتیگفت:فروغ جان!مردم آنجا موسیقی برایشان زیاد است، از هر نوعش که بخواهند. این مردم ایران هستندکه به موسیقی احتیاج دارند.وقتی اینجا می توانم به کشورم، به ملتم خدمت کنم،چرا باید برای بیگانه ها مفید باشم و غم غربت را تحمل کنم. من تا اولین کنسرت را در ایران، برای مردم خودم اجرا نکنم و مجوز فعالیت و انتشار کاستم را نگیرم از ایران خارج نمی شوم... حتی زمانی که ممنوع الخروج بود، گفتم:فریدون! این همه آدم به طور فراری از ترکیه به آمریکا می آیند، تو چرا این کار را نمی کنی ؟

گفت:چرا فرار کنم، مگر قاتلم؟ من می خواهم در ایران بمانم وفعالیت کنم. می خواهم وقتی از ایران رفتم،باز بتوانم برگردم...

فروغی می ماند واز ایران نمی رود ودعوت نامه ها و پیشنهادات رابی جواب پاره می کندو به آنچه ایمان داشت و معتقد بود پایبند می ماند و هرگز از اعتقاد و ایمان خود، قدمی عقب نمی نهد...فروغ این چنین ادامه می دهد:

گفتم این همه پیشنهاد به تو می شود ودعوت نامه می فرستند چرا قبول نمی کنی؟تو چکار به کار دیگران داری ؟ چرا نان را به نرخ روز نمی خری... با آن صدای کلفتش خندید وگفت: من کی نان را به نرخ روز خورده ام که امروز هم بخورم؟

فروغی همچنان روزها و ماه ها وسال ها را بی امید ودلشکسته می گذران. گاهی در تنهایی وخلوت خود یادی از گیتار خاک گرفته و سال های اوجش می کند وبرای دل شکسته اش «گرفتار» ، «زندون دل» ، «تنگنا» ، «قوزک پا» و... را می خواند وهر روز بیشتر وبیشتر تنها می شود.به گفته ی دوستی که سابقه ی 24 سال رفاقت با فروغی را دارد، دوران سکوت وی را این چنین تحلیل وتعریف می کند: هنر فروغی بیانگر درد ها و رنج های مردمش و باورها و اعتـقادات خـاص خودش بود. کم میخواند ولی خوب میخواند. صدای پر قدرت و وسیع و با صلابت ودر عین حال با انعطافی داشت.به جرأت می توانم بگویم که در تاریخ موسیقی ایرانبی نظیر بود. در ارائه ری کار هایش هم از شجاعت خاصی برخوردار بود.

شعرهایی را می خواند که هر کس جرأت اجرای آنها را نداشت واین برای یک هنرمند مشخصه ی بسیار ممتازی است. هنر را برای بیان حقایق انتخاب کرده بود و به همین شکل پیش می رفت...با این خصوصیات و ویژگی ها، وقتی اجازه کار و فعالیت به او داده نشد،دچار سر خوردگی و یأس شد و به مرور زمان احساس تنهایی و فراموشی تمام ذهن و روح و روانش را تسخیر کرد.به هر حال هر کسی تا یک اندازه می تواند مقاومت وایستادگی کند. هر کس توان خودش را دارد. فروغی تمام توانش را به کار بردتا بتواند این همه سال تنهایی و سکوت وخانه نشینی وفراموشی را تحمل کند، به امید روزی که دوباره بخواند. در این بیست سال فروغی مثل شمع سوخت و کسی به دادش نرسید. هنرمند انسان حساسی است، بخصوص وقتی متعهد هم باشد. فروغی بیست سال در تنهایی اش نالید وباسایه اش به گفت و گو نشست و هیچ وقت حاضر نشد با مطبوعات درباره گذشته اش حرف بزند. همیشه تأکید می کرد: چون اجازه کار ندارم حرف هم    نمی زنم...

فروغی با این شرایط به زندگی اش ادامه می دهد. در اسفند 72 با خانم به نام «سوسن معادلیان»آشنا می شود ودر خرداد 73 با هم ازدواج می کنند. این ازدواج تا اندازه ای از فشار های روحی و روانی او می کاهد و امید وارتر به آینده به پیشنهاد همسرش شاگرد می گیرد ودر خانه به آنها آموزش گیتار، ارگ و پیانو می دهد... خانم معادلیان در این باره می گوید: وقتی با هم ازدواج کردیم فریدون کاملا تغیر کرد. امیدوار به آینده مطالعه می کرد، شعر می نوشت، آهنگ می ساخت و به فعالیتش افزوده بود، چنان انگیزه ای پیدا کرده بود که دست به تعمیر خانه زدیم... هیچ وقت هم حاضر نمی شد بچه دار شویم. همیشه می گفت: هر وقت تمام سلول های بدنمان خدا را فریاد کردند آن وقت به فکر بچه دار شدن خواهیم افتاد.

 

نام ترانه: گرفتار

شاعر: فرهنگ قاسمی

آهنگساز: محمد شمس

اجرا:1353

 

وقتی که دستای باد، قفس مرغ گرفتار و شکست

شوق پرواز و نداشت

وقتی که چلچله ها، خبر فصل بهار و می دادن

عشق و آواز و نداشت

دیگه آسمون با هاش فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند، تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا، سوی جنگلای دور

دیگه رفته از خیال، اون پرنده ی صبور

اما لحظه ای رسید، لحظه پریدن و رها شدن

میون بیم و امید

لحظه ای که پر گرفت، بغض دیوار و شکست

نقش آسمون صبح، میون چشاش نشست

مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید

تو هوای تازه ی دشت، به ستاره ها رسید

لحظه ای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد ورفت

 

 

نام ترانه: قوزک پا

شاعر:مسعود امینی

آهنگساز: فریدون فروغی

اجرا:1354

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

چشای همیشه گریون آخه شستن نداره

تن سردم دیگه جایی برای خفتن نداره

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

 

می خوام از دست تو از حنجره فریاد بکشم

طعم بی تو بودن و از لب سردت بچشم

نطفه بازدیدنت رو توی سینه ام بکشم

مثل سایه پا به پام من تو رو همرام نکشم

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

 

بذا من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم

برم و گوشه ی تنهایی و غربت بگیرم

من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت

دست وپام غرقه به خون شد دیگه بسته موندنت

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

 

آغاز فعالیت با کنسرت کیش، بعد از بیست سال

فروغی به مدت 20 سال خانه نشینی را تحمل می کند و هرگز حاضر نمی شود از ایران برود. با ایجاد شدن فضای باز سیاسی، هنرمندانی همچون «فرهاد» ، «ایرج» ، «مازیار» ، «کورش یغمایی» و دیگران آثار جدید خود روانه بازار می کنند اما فروغی همچنان از قافله عقب می ماند و از باز شدن فضای هنری کشور تنها کنسرت های معدودی در جزیره کیش نصیبش می شود.در اسفند ماه 77 جواهر فروشان ایرانی در کیش در جشنواره ی سنگ های قیمتی، غرفه ای باز می کنند. صاحبان غرفه ها برای پررونق شدن جشنواره پیش فروغی می روند و از او درخواست اجری کنسرت در جزیره کیش را می کنند. فروغی مسئله ی مجوز را پیش می کشد. غرفه داران مصمم می شوند مجوز را بگیرند و می گیرند.

بالاخره فریدون فروغی بعد از بیست سال دوری از صحنه ی موسیقی و گوشه نشینی وتحمل تمامی سختی های جان فرسا، با شور واشتیاق به امید اینکه پس از حل شدن مجوز کنسرت، می تواند مجوز انتشار کاست هایش را هم بگیرد، پس از آماده سازی و تمرین کوتاه مدت در تهران روانه ی کیش می شود و با همکاری «بهروز صفاریان» و دیگر افراد گروه به مدت چهار روز متوالی در جزیره ی کیش، در تالار «حافظیه» به اجرای برنامه می پردازد. بعد از بیست سال سپری شدن از زمان آخرین کنسرتش با نام «بازگشت دوباره» این بار احساس می کند با کنسرت کیش، بازگشتی دوباره خواهد داشت....

فروغی از میان جمعیت سالن، که از نقاط مختلف کشور آمده بودند تا او را ببینند و بعد از سال ها خاطراتش را تازه کنند، می گذرد و پا بر روی سن می گذارد. وقتی گیتار به گردنش می آویزد و حاظران را مقابل خود می بیند، هق هق در خود می گرید و اشک از گونه هایش می چکد. انگشتانش آرام با سیم های گیتار بر خورد می کند. چشمانش را می بندد وتمام بیست سالی را که دور از عرصه موسیقی بوده به یاد می آورد: زجرها، ناله ها، تنهایی های کشنده، فراموش شدن ها، خاموشی، سکوت، غم، اندوه و لحظاتی که بی موسیقی سپری شده اند... شروع به ساز زدن می کند و مثل زخمی های بیکس و بی پناه که آخرین لحظات زندگیش است، همراه با ناله ی گیتار می نالد وبا مردم از روزهایی می گوید که فراموش شده بود و درست همان آخرین ترانه ای را می خواند که در آخرین فعالیتش در سال 58 در کنسرت «آغازی نو» خوانده بود:

 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تودلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش

پرپر دستای خار وخسی نیست

دیگه دل با کسی نیست

دیگه فریاد رسی نیست...

 

اشک فروغی با عرق پیشانی اش در هم می آمیزد وکسی نمی فهمد  که او برای چه میگرید. وقتی استقبال مردم را را می بیند، احساس می کند هنوز زنده است و در دل ها جا دارد. مسن تر ها با شنیدن آهنگ های قدیمی هق هق ممی گریند. در این کنسرت ها فریدون فروغی علاوه بر ترانه های قدیمی خود، به اجرای ترانه های جدیدی که در سال های دوری از صحنه آماده کرده بود، می پردازد که آنها هم با استقبال بی نظیر مردم روبه رو می شوند.

فروغی پس از چهار روز بر گزاری کنسرت در کیش، به تهران باز می گردد. با وجود در خواست شهرستان های دیگر برای بر گزاری کنسرت، با این کار موافقت نمی شود و فروغی در تابستان 78 و پاییز و زمستان 79 دوباره به کیش بر می گردد و به اجرای بر نامه می پردازد.

«فریدون نیری» مدیر برنامه های فروغی در کیش می گوید :

یک شب، درست زمانی که قرار بودبرنامه آغاز شود، برق رفت. بهروز صفاریان با ناراحتی از پشت کیبورد بلند شد و مضطرب و پریشان سالن را طی می کرد. همه انگار عزا گرفته بودند واین طرف و آن طرف می رفتند تا برق اضطراری هتل را راه بیندازند. ناگهان سکوت رستوران شکست و صدای زخمی مردی، پرده های اشک را پی در پی فرو آورد:

 

دو تا چشم سیاه داری

دوتا موی رها داری...

 

صدای زنده ی فروغی همه را به شگفتی وا داشت و اشک از چشمان همه سرا زیر کرد.

 

 

نوشته شده توسط شهرام در ساعت 2:47 بعد از ظهر | لینک  |